‏نمایش پست‌ها با برچسب آدما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آدما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

بد دِل

دیدی بعضی آدما رو؟
از ترس اینکه کفاشی کفش های پاره شونو بدزده، یه لنگ یه لنگ کفشاشونو می برن کفاشی برا تعمیر؟

کِی و چگونه جنگیدن

- ابتدا مثل مرگ بی صدا بودند. مردم را می گویم. امروز را می گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوندِ خاموش، به شوقِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگیِ غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه می کند. نگاه کن! ما ملتِ خاموشِ خاموشِ توسری خور، هرگز این قدر پرخروش و یاغی نبوده ییم. ما ملت عاشق، چقدر خوب می دانیم که چگونه می توان، به ضرورت، صدا را - مثل نفرت- به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که می دانیم چگونه می توان نانِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا، و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت، و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت، و امید را مثل یک قرآن خطی بسیار کهنه، در پوششی از مخملِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت، چقدر خوب می دانیم که کِی باید به یک صدای برخاسته ی به ظاهر آرام، با میلیون ها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملتِ عاشق، مثل ملت ما، ملتی ست که به هنگام نعره کشیدن، به هنگام جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب می داند.
یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگِ عظیمِ حجیمِ غول آسا در دیواره ی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر... مگر در آن لحظه ی هراس انگیز که بخواهد، به قصد لِه کردن، از دیواره جدا شود.
نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

احمدی نژاد و کروبی؟

آقا این دکتر از کجا تغذیه می شه؟
در عین این که آدم کثیف و غیر اخلاقی و دروغگوی بزرگی است به نظرم چند سیاست مدار که تنها تخصصشان جنگ روانی است دور و بر خودش داره!
مدل جنگ روانی، پرونده سازی ش و این که کی و کجا ازشون استفاده کنه رو به نظرم یکی از کاخ سفید و یا حتی القائده براش می فرسته!
مدل خودزنیشم به مدل کارای طالبان می مونه جدا!
خدا رحم کنه بهمون اگه خودمون رحم نکنیم به خودمون...

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

حرمت

آه ... اگر این پرده برافتد من و تو دگر نمانیم ...
اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم!


بزن آن پرده اگرچند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه اگرچند در این کاسه ی تنبور نماندست صدایی...

چشم من آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم
نغمه ی توست بزن، آن چه که ما زنده بدانیم...



این انتخابات با همه ی انتخاباتای دیگه فرق می کنه. اگرم تا حالا خیلی فرقی نداشت از مناظره ی 13 خرداد به بعد دیگه جدا فرق داره.
اگر این آقای دکتر احمدی نژاد که کاری جز پرده دری بلد نیست رای بیاره چیزی از ما و ایران باقی نخواهد ماند...
بلند شید... هر کاری می تونید(جز پرده دری و نااخلاقی) بکنید که این مردک رو کله پا کنیم...
سخن از ماندن نیست
سخن از عمق غم است...

سفر

سفر یه جور شکایته به خندیدن دیگران!

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

مناظره

حرف نمی زدم نه اینکه حرفی نیست...
خواستم نگم از انتخابات و ریاست جمهوری... حرف زیاده و همه هم حرف می زنن
منم که چند وقتیه حالم بده. بد بده ها ...
تو این هیر و ویر و جهنم هم داره می شه 22 خرداد
ببین چی کار کردی امشب که من سینه خیز اومدم پای این و یه انگشتی دارم می نویسم
هیچی ندارم برای گفتن که به نظرم این قدر فریاده که کر کرده هممون رو، تصمیم می گیرم که بلند شم برم بیرون از اتاق و بحث کنم ، می گم فردا که دانشگاه رفتم جلوی بوفه خفه خون نمی گیرم که بقیه حرف بزنن و من هیچی نگم ... می گم که از فردا ریدر رو دوباره فعال می کنم و هی شر می کنم با بقیه... می گم می رم تو ستاد و .... هزار تا حرف دیگه
این مردم باید بدونن دنیا چه خبره!
اما نه.... هیچ نمی کنم
هیچ نمی گم.... این فریاد بلندتر از اونه که نیازی به دستگاه پخش داشته باشه
می دونم که شاید خیلی ها نشنون.... منم بگم نمی شنون
این فریاد بلندتر از اونه که من و تو بخواهیم دادش بزنیم.
اگر نمی شنون نمی خوان!
و من این جا فقط اینو می گم که بماند همین!
اگر این مردک باز رئیس این ملت شود وای بر ما، وای بر منی که چهارسال دیگر زندگی ام خمیره ی کل آینده ام خواهد بود، وای بر منی که 8 سال به کم، به هیچ راضی شدم!
می خوام نقد کنم مناظره رو، وا می مونم که چی بگم ؟ مگه ابهامی هم برای روشن شدن وجود داره؟
جناب دکتر شما با دفاعیاتتون فقط ثابت کردید که نه حرفی برای گفتن دارید و نه برنامه و سیاست روشنی برای آینده ی حتی خودتان!
شما فقط ثابت کردید که یک ترسو هستید.... بسان کودکی که وقتی از او خواسته می شود برای دروغی که گفته عذر خواهی کند شروع به متهم و حتی رسوا کردن هم مهدکودکی هایش می کند!
شما از خود هیچ دفاعی نکردید چون جایی برای دفاع باقی نگذاشته بودید ... شما حتی سعی نکردید که خود را توجیه کنید... شما فقط کمی داد و بیداد کردید که ای وای حالا چرا به من گیر می دین این همه آدم گنده تر و مهم تر از من!
شما در این امتحان از نظر علمی مردود حساب می شوید و اگر از صندوق بیرون آمدید بدانید که مردم ما احمقانی بیش نبودند که شما با گریه و داد و بیداد و ننه من غریبم های ابلهانه فریبشان که نه دلخوششان کردید؟
خستمه!
پ.ن:
ما یه استادی داریم دانشکده فیزیک دانشگاه شریف که از قضا معاون آموزشی کنونی دانشکده است و زمانی معاون آموزشی کل دانشگاه بوده.
چند ماهیه هر بار که من از سر اجبار به اتاقش می رم باور کنید با همون حالت امشب احمدی نژاد در مقابل موسوی برای من سر تکون می ده که : " خانم فلانی من شما را دوست دارم و از سر دلسوزی به شما می گویم که به شما آمار غلط داده اند، شما عمرا فیزیک دوست ندارید... من نمی دانم چه کسی به شما این پرینت کارنامه را داده، من نمی دانم چه کسی اسم شما را پای این مقاله نوشته، من می دانم که شما حتی توانایی پاس کردن فیزیک 1 را هم ندارید چگونه نمره گرفته اید نمی دانم....." و بعد در نهایت خونسردی می گه :" نه! متاسفم شما توانایی فیزیک خواندن ندارید. و من برای شما هیچ نامه ای امضا نمی کنم!"
پ.ن2:
چرا آدما این قدر عین همن؟

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

اسفند

یکی از پیش نویس هام که بالاخره دلم اومد بذارمش!
طولانیه اما واقعییه!
راهنمایی که بودم، سال اول و دوم مدرسه ی" رشد" می رفتم (جنوب تهران) ... از بچه های مدرسه مون که با به وزارت رسیدن مظفر وقتی ما دوم بودیم منحل شد و به یک مدرسه ی ابتدایی دوشیفته، صبح دخترونه- عصر پسرونه تبدیل شد، فقط از دوتاشون خبر دارم! یکیشون همون "علیه حکیمی" رتبه 21 کنکور 82 بود که ترم دوم دانشگاه سکته مغزی کرد...
anyway ... معلم ادبیاتمون خانم صادقی همون سال اول بهمون گفت که باید هر ماه یک شعر از یه شاعر حفظ کنیم. ترجیحا شعری که گویای احوالمون در اون ماه باشه.... یادمه اسفند سال دوم دو روز مونده به اینکه مدرسه تعطیل بشه من این شعر "قیصر امین پور" رو که با کلی زحمت و با کمک مامان پیدا کرده بودم سر کلاس خوندم....
اون موقع خیلی از حرفاش رو نمی فهمیدم و شعر هم یادم رفته بود تا چند روز پیش که تصمیم داشتم خونه تکونی کنم حینِ گردگیری کتابام یهو یادم اومد ، نمی دونم همش رو یادم اومده یا نه!
بد جور حال و هوای این روزای منِ این شعر:

- آسمان را ...!
ناگهان آبی است!
(از قضا یک روز صبح زود می بینی)
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران چشم خواب آلود خود را واکنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
در هوای پشت بام صبح
با نسیم نازک اسفند
دست و رویت را بشویی
حوله ی نم دار و نرم بامدادان را
روی هرم گونه هایت حس کنی
و سلامی سبز
توی حوض کوچک خانه
به ماهی ها بگویی
سفره ات را واکنی
تا دوباره فوج گنجشکان بازیگوش
بر سر صبحانه ات دعوا کنند


دوست داری بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام چیزها از سنگ تا انسان

دوست داری راه رفتن زیر باران را
در خیابانهای بی پایان تنهایی

در اتاقی خلوت و کوچک
رفتن و برگشتن و گشتن
لای کاغذ پاره ها
نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام ....
نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی ....
نامه های ساده ی بد نیستم اما ...

گپ زدن از هر دری،
با هر در و دیوار
بعد هم احوال پرسی
با دوچرخه
هر کتابی را به قصد فال واکردن
از کتاب حافظ شیراز
تا تقویم روی میز

سنگفرش کوچه ای باریک را از نو شمردن
در میان کوچه ای خلوت
روبه روی یک در آبی
پا به پا کردن
نامه ای با پاکت آبی
بر دم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن
یادگاری روی در و دیوار و درخت و سنگ
روی آجرهای خانه
خط نوشتن با ناخن
روی سیب و هندوانه

قفل صندوق قدیم عکس کودکی را باز کردن
ناگهان با کشف یک لحظه
از پس گرد و غبار سالهای دور
باز هم از کودکی آغاز کردن

روی تخت بی خیالی

فکر کردن ، فکر کردن
در میان چارچوب قاب باران خورده ی اسفند
خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده
دیدن هر روزه ی یک عابر عادی
مثل یک یادآوری
در سراشیب فراموشی
مثل خاموشی
ناگهانی
مثل حس جاری رگبرگ های یک گل گمنام
در عبور روزهای آخر اسفند
حس سبزی، حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!

عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادی است!

قیصر امین پور

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

how to speak love


و اینگونه بود که سخن آغاز کردند :
...
با سکوت ... سکوت!
اولین آوایی که به گوششان رسید صدای شکستن سکوت بود !
نمی دانم بعد از اون اولین صدا کدوم حرف بود که به همه چیز معنی می داد .. فقط مهم بود که منظورت چی باشه !
نمایش" داستان آن خرس پاندایی که دوست دختری در فرانکفورت داشت " را دیده ای یا نه ؟
اوج داستان این جوریه:
... یه آ بگو انگار می خوای بگی برام آب می آری ؟
- آ ؟
... یه آ بگو انگار می خوای بگی خوابت می آد !
- آ!
... یه آ بگو انگار می خوای بگی گرسنمه!
- آ !
... حالا یه آ بگو انگار می خوای بگی سلام .
- آ.
... حالا یه آ بگو انگار می خوای بگی دلت تنگ شده بود .
- آ .
... یه آ بگو انگار می خوای بگی .... هر چی می خوای!
- آ
... آ
- آ
... آ
- آ
...
...



شاید واسه اونا این آ نبود که همه چیز بود شاید ب بود شایدم پ یا حتی
اما ای کاش لب نداشتن برای حرف زدن نه مثل اون غلامحسین که لب نداشت برای خندیدن نه ...
شایدم اصلا مثل همون !
اما کاش حرف نمی زدن ... من از این دور می دیدم که داره چی می شه ...:
حرف نزن!
وقتی نمی تونی بگی نگو ! دِ نگو! نگو دیگه!
حرف زدن بلد نیستی حرف نزدن که بلدی .



کاش فقط چشماشونو داشتن !
و دیگر هیچ !
اون وقت دیگه من از ترس نمی لرزیدم ...
ترس از اتفاق افتادن تشدید ...
(یه بار نمی دونم سال هزار و چند همین پدیده ی تشدید یه پل خیلی بزرگ رو خراب کرده)
وای خدای من! اینا حرفاشون عین هم دیگه است!

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

عشق و اعتقاد


هیچ رفتی رفت حقیقی نیست و هیچ ماندی ماند ابدی

کم کمک به یاد می آورد : اعتقاد هم مثل عشق دردسرها دارد. شاید که جنس عشق و اعتقاد یکی باشد و ما نمی دانیم...

آب نبات


لبخند تو
آب نباتی قرمز بود
با طعم چسبناک شادی
یعنی
هدیه ای کشدار و بی روبان

آب نباتت
به کوچکی لبخندی بود
اما
دهان جهان را شیرین کرد

لبخند آب نباتی
بزرگترین شیرینی ای شد
که جهان به خاطر سپرد
به خاطر زندگی

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

امید

بارون داره تند تند به شیشه ی ماشین می خوره، برف پاک کن خستگی ناپذیر به بازی بامزه ش با قطره ها ادامه می ده که صدای تو سکوت رو می شکنه:

- من همیشه فکر می کنم وقتی بارون می آد در واقع این خداست که داره گریه می کنه، بارون های تندِ یه دفعه ایِ پرازرعد و برق نشون از بغض خیلی وقت نترکیده ی اون دارن...
- هی از اون بالا نیگاه می کنه، نیگاه می کنه... یه هو به یه جایی می رسه که دیگه نمی تونه فقط نگاه کنه ... این جور گریه ها صداشون بلندتره...
- گریه نشونه ی خوبیه... نشونه ی امیدواری...
وقتی گریه می کنی یعنی هنوز امید داری که با اشکات دلِ یکی رو نرم کنی(شاید خودت)، هنوز امید داری که با اشکات
بتونی ردّ رنجی رو که کشیدی بشوری، پاک کنی، پاک بشی، هنوز امید داری که با اشکات ....
...

- پس بارون یعنی هنوز خدا، آسمون به ما امیدوارن!
برف که می آد چی؟
- اون موقع یعنی دیگه خدا خیلی نا امید شده، اشکی برای نرم کردن دل کسی نداره.... یه روکش سفید روی همه چیز می کشه!
انگار با پاک کن دفترت رو پاک کنی تا دوباره بتونی روش بنویسی!

- یا شایدم می خواد همه مون یخ بزنیم، تکون نخوریم...
مثل باکتری ها که فریزشون می کنیم تا رشد نکنن!
- دلم برف می خواد!
یعنی جدا خدا هنوز نفهمیده که وقت بارون نیست، وقت برفِ؟!
...
...

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

ماذوخیسم!

گاهی یه اتفاقایی، یه رفتارهایی آدم رو خیلی خیلی اذیت می کنن. خیلی، این قدر که شاید بگذرن ولی شاید هرگز فراموش نشن!
شاید بخشیده بشن اما فراموش نمی شن!
بدتر از اون، هر بار که بهشون فکر می کنی کلی اذیت می شی گاهی بیش تر از زمان اتفاق! این دفعه دیگه حتی نمی شه بخشید... یعنی آدم نمی دونه کی رو باید ببخشه؟! خودشو که این همه یادش می افته؟
اون اتفاق یه بار می افته اما هر بار که تو بهش فکر می کنی دوباره، سه باره، صدباره اون بلا سرت می یاد، دوباره و دوباره...
شاید نشه هرگز جلوی اون اتفاقات رو گرفت اما می شه جلوی دوباره تکرار شدنشو گرفت!

پ.ن:
من: پس بهش فکر نکن تو رو خدا دختر!
مخاطب درون: نمی تونم مگه نمی دونی؟
من: خوب پس فکر کن که اتفاقی نیافتاده، کان لم یکن!
مخاطب درون کمی فکر می کند...

دوست؟؟! رفیق؟ همدل؟ هیچ کدام؟!

نمی دونم چه جوریه که گاهی بعضی آدما که شاید هیچ ربطی به تو نداشته باشن احساس تو رو خیلی بهتر از تو به زبون می یارن!
فکر کنم یکی از دلایلی که کتاب خوندن و فیلم دیدن این قدر لذت بخشه همینه...!
یه چیزایی می خوای بگی کلمشو پیدا نمی کنی یکی دیگه جای تو میگه خیلی بهتر از تو!
مخلص کلام، چند وقتیه می خوام بگم :

"رابطه های بی نام را دوست دارم... همان رابطه هایی که وقتی بخواهی فرد را معرفی کنی مجبور به مکثی، تا در ذهن واژه ای نزدیک به رابطه میان خود پیدا کنی. همممم....دوست پسر که نیست آخه! دوست معمولی صرف هم نیست، چیزی بالاتر...سکص پارتنر هم نمی شود به آن گفت. دوست صمیمی؟ نه لزومن!... این چهل تکه از هر چمن گل را دوست دارم. تجربه های نابی هستند، دوستی می گوید آدم را زنده نگه می دارند. شاید...نمی دانم! اما سکرآور هستند بی شک...ملغمه ی بی نامی که چارچوب هایش نامعلوم است... از هیچ تا بی نهایت می تواند باشد. روند تغییر و روشن شدن تصویر این رابطه ها معرکه است...آرام آرام، با تردید، ملایم و تا بخواهی نرم و بی عجله، خیلی وقت ها بی کلام."

نتونستم! دیدم چند وقت پیش نویسنده جان همشو گفته!
دستت طلا رفیق!
صد سالم فکر می کردم به این خوبی نمی تونستم بگم حسم رو!

نوستالژی

"نوستالژی" ؟!؟!!!!

هه هه ...!

به نظرت خنده دار نیست این کلمه؟!

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

جنگ... غزه؟!

باز هم غزه!
از زمانی که به یاد دارم از جنگ می ترسیدم! ترس به معنای واقعی آن .... بدترین کابوس هایم به شب هایی برمیگردد که در خواب می دیدم شهری که در آن زندگی می کنم با کشوری دیگر وارد جنگ شده و من ....
آه! حتی نوشتن آن هم نفرت انگیز است!

زیاد این ور و اون ور راجع به جنگ خوندم! همیشه در میان کتابها به دنبال دلایل شروع جنگ های مختلف در طول تاریخ گشته ام اینکه چند نفر، در چه سالی و کجا کشته شدند نه اینکه مهم نباشد اما آخرین نکته ای است که توجه مرا جلب می کند! مهم این است که چرا کشته می شوند؟؟ و اصلا چرا می جنگند؟؟!
ارضای حس وحشی گری؟ رفع گرسنگی؟ حس وطن پرستی؟ مبارزه برای عدالت؟ حق پرستی؟ تعدیل جمعیت؟ انتقام؟ دفاع؟ تجاوز؟ و هزاران دلیل دیگر.... هیچ کدام از زشتی آن نمی کاهد ولی گاه با یک سری دلیل می شود تا حدی راضی شد که آن کشت و کشتار به این نتیجه می ارزید!
اعتراف می کنم در مورد غزه و دقیق تر بگویم فلسطین – یکی از طولانی ترین جنگ های تاریخ بشری- هیچ نمی یابم! نمی دانم چرا می جنگند نه فلسطینی ها نه صهیونیست ها.... به راستی نمی دانم!؟ تو می دانی؟!
بدتر از آن نمی دانم چرا تمام صدا و سیما و دولت و مردم به حمایت از آن برخواسته؟ و بد تر از آن چرا اعراب خفه خوان گرفته و یا چرا آمریکا چنان می کند و یا سوریه چنان، رهبر چنین می گوید فلان چنان؟ این وسط چه چیز به ایران می رسد؟

به راستی این قدر احمقم که دلخوش کنم دولت من به دفاع از حق و حقوق بشر برخواسته؟
و باز این وسط چه به دشمنان غزه می رسد؟

آه ای طبیعت! و ای خالق طبیعت! به تو چه می رسد از این همه حماقت بشر!!؟؟
جدا آن زمان که خلق می کردی همان طور که در کتاب مسلمانان نوشته می دانستی چنین خواهند کرد یا نه؟ ( و ما انسان را خلق کردیم و او در زمین خون ها به پا خواهد کرد!)
و اگر می دانستی به راستی چرا چنین خلق کردی؟ به که و چرا می خواستی نشان دهی کوهی از حماقت بشر را، این احسن مخلوقات!!؟؟

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

این ور یا اون ور بوم؟!؟

بعضی آدما مثل آبگرمکن دیواری می مونن: یا آنقدر سرد سرد که دستت زیرشون به استخون درد مبتلا می شه یا آنقدر داغ که پوستت قرمز می شه و ترجیح می دی شیرو دوباره ببندی تا شاید یه کم سردتر بشه!
اینا همون آدمایی هستن که مثل آبگرمکن دیواری گرماشون وابسته به اینه که تو هم شیر رو باز کنی یا نه!!! فقط می شه به این مطمئن بود که اگه بری حمام، کسی هم بیرون آب رو باز نکنه آب گرم می مونه! وای به روزی که اون بیرون یکی آب رو باز کنه یا نه مثلا تو بخوای دو تا تیکه ظرف بشوری.... دچار یه جور دوگانگی عجیب می شی: سرد؟ گرم؟

به قول حس یازدهم:

" نه توان حلّ یک معادله ، دو مجهول را دارم ؛ نه حوصله ی دیدن یک معادله ؛ بدون مجهول ... !"

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

نارسانا

حالا آدمای نارسانا این جا توصیف می شن، گاهی تصور می شه که اونها دی الکتریک های ایده آلی هستند که تحت هیچ میدانی تکون نمی خورند. اما بدون شرح به زبونِ یک فیزیکی :
" به هر حال محیط های دی الکتریک هم به نوبه ی خود از موجودات بارداری تشکیل شده اند! و مولکول های دی الکتریک یقینا تحت تاثیر میدان الکتریکی قرار می گیرند. میدان به هر ذره نیرویی وارد می کند، مقدار جابجایی به علت ایجاد نیروهای بازگرداننده ای که دراثر تغییر پیکربندی مولکولها به وجود می آیند، محدود است. تاثیر کلی از لحاظ ماکروسکوپی را می توان این گونه در نظر گرفت که دی الکتریک فقط قطبیده شده است.
امانکته ی جالب:
دی الکتریک قطبیده با وجودی که از لحاظ الکتریکی خنثاست، اما هم در نقاط خارج و هم داخل نارسانا میدان الکتریکی ایجاد می کند. در نتیجه با وضعی روبرو می شویم که به ظاهر ناهنجار است:
قطبیدگی دی الکتریک به میدان کل موجود در محیط بستگی دارد، در حالی که قسمتی از این میدان به وسیله ی خودِ دی الکتریک ایجاد می شود.
به علاوه میدان نارسانا، در نقاط دور از آن ممکن است توزیع بار آزاد در روی اجسام رسانا را تغییر دهد، و این به نوبه ی خود میدان الکتریکی را در درون دی الکتریک عوض خواهد کرد. "

دو روزه از این کشف این قدر ذوق زده ام که نگو!

پ.ن:
فکر می کردم یک سیستم خیلی پیچیده ی پیچیده ام و قابل مدل کردن نیستم ولی مثل اینکه مدل کردن من به قرن گذشته بر می گرده...
D:

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

رسانا

احساس می کنم آدما روهم می شه به دو دسته ی رسانا و نارسانا تقسیم بندی کرد.
آدم های رسانا تحت تاثیر یک میدان الکتریکی * حتی بسیار ضعیف آن قدر به حرکت خود ادامه می دهند تا به مواضعی برسند که در آن جا برآیند نیروهای وارد بر آن ها صفر شود.
"از این رو در شرایط ایستا میدان الکتریکی در درون جسم رسانا صفر است" ... (این یه جمله از کتاب درسی ما بود!)


* پ.ن :
این فقط یه مدله پس میدان الکتریکی می تونه هر میدان خارجی باشه!

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

خط خطی با شکوه

خدایا از آدمات دلگیرم!
کاش حداقل کاری به کار هم نداشتن!
ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان
دلم تنگ خدایا! دلم تنگِ... دلم می خواد همه چی رو خط بزنم و اون جوری بنویسم که دلم می خواست باشه!
ولی بازهم با تمام این ها :
" من به طرز باشکوهی به ستایش زندگی ایستاده ام!"

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

هم دلی، هم زبانی، هم دردی

هم دلی از هم زبانی خوش تر است!

پراکنده از تمام غرهایی که توی ذهنم می چرخند. بعدِ حرف هایی که زیر بارون با یه دوستِ ساده زدم. کاش می تونستم بگم بهش که هدفم این نیست که به من راه حل ارائه بده یا...

فرو ریختن مرزهای ارتباطی چنان ما را به هم ریخته که با وجود توانمندی های مختلف در رویارویی با مسائل و مشکلات، احساس نیاز به حمایت و پشتیبانی داریم تا حس اعتماد متقابل را در ما تقویت کند.
هم دلی یعنی خود را به جای طرف مقابل گذاشتن و از موضع و منظر او به مسئله نگاه کردن.
همدلی به معنی هم عقیده یا تایید نظر دیگران نیست، بلکه درک شرایط و احساس دستگیری است.
سخنان طرف مقابل را آن چنان گوش دهیم که او اطمینان حاصل کند که سعی داریم تا مانند او به مسائل نگاه کنیم. هم چنین کوچک نشمردن مشکلات طرف مقابل، سرزنش نکردن، قضاوت نکردن، تحقیر نکردن، نصیحت نکردن و ... که عمل به عکس این موارد هم دلی را از بین می برد.
راه حل ارائه ندهیم. چون نیاز طرف مقابل این است که مشکل و ناراحتی خود را با کسی در میان بگذارد و از جانب او درک شود. همین!
هم دلی دلسوزی و ترحم نیست!
با خوب گوش دادن و درک احساس طرف مقابل حس ارزشمندی و احترام را در او تقویت کنیم.
هم دردی با هم دلی خیلی فرق داره!
هم دردی بیشتر معنای دلسوزی و گاهی ترحم در خود دارد در حالی که همدلی خالی از ترحم است!
وقتی با کسی هم دل باشید یعنی از ته وجود می فهمید که او چه می گوید.
هم دردی مقامی دارد و هم دلی هم مقامی! باید به خوبی میان این ها فرق نهاد! همان طور که در انگلیسی داریم:
هم دردی sympathy
هم دلی empathy