‏نمایش پست‌ها با برچسب 9نو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 9نو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

کِی و چگونه جنگیدن

- ابتدا مثل مرگ بی صدا بودند. مردم را می گویم. امروز را می گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوندِ خاموش، به شوقِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگیِ غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه می کند. نگاه کن! ما ملتِ خاموشِ خاموشِ توسری خور، هرگز این قدر پرخروش و یاغی نبوده ییم. ما ملت عاشق، چقدر خوب می دانیم که چگونه می توان، به ضرورت، صدا را - مثل نفرت- به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که می دانیم چگونه می توان نانِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا، و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت، و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت، و امید را مثل یک قرآن خطی بسیار کهنه، در پوششی از مخملِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت، چقدر خوب می دانیم که کِی باید به یک صدای برخاسته ی به ظاهر آرام، با میلیون ها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملتِ عاشق، مثل ملت ما، ملتی ست که به هنگام نعره کشیدن، به هنگام جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب می داند.
یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگِ عظیمِ حجیمِ غول آسا در دیواره ی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر... مگر در آن لحظه ی هراس انگیز که بخواهد، به قصد لِه کردن، از دیواره جدا شود.
نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

احتیاط کنید برادرها!

- احتیاط کنید برادر ها، احتیاط کنید! این نوع وظایف، معمولا، از نقطه ی خیر آغاز می شود، به شر شیطانی ختم. از آغازش بترسید تا به ختمش نرسید. از کناره بروید تا فرو نروید برادرها!
- تا جایی که بتوانیم همین کار را می کنیم خواهر!
- سازمان امنیت را مصدق بنیان نهاد، ماده ی پنجِ حکومت نظامی هم در دوره ی او تثبیت شد، و مصدق، یک آزادیخواه به تمام معنی بود. این تنها زمان بود که آن سازمان و ماده را به چیزی یکپارچه جهنمی تبدیل کرد و مردم را به قیام علیه ابلیس برانگیخت. حالا شما مردان جوان با ایمان، مراقب باشید در ساقط کردن حکومتی که به راستی مردمی ست- یا ما اینطور اعتقاد داریم- سهیم نشوید، برادرها!
این ها جملاتی از زبان همسر نادر ابراهیمی است که زمانی که برادران بسیجی برای بازخواست او از اینکه کتابهای کهنه ی سیاسی می فروخت در کتاب فروشی اش در کنار کتاب های مطهری آمده بودند بین او و برادران رد و بدل شده!
که در کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی آمده است...

۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

این روزها

سیستم اس ام اس هنوز بعد از یک هفته به طور کامل قطعِ... دیشب از حول و حوش ساعت 7 هم موبایل ها قطع بود تا ساعت 1 و 2 بامداد... چه آشوبی که نبود دیشب توی دلم... منتظر بودم تا صبح بشه بفهمم دوباره کجا افتادن به جون مردم که لازمه اش قطع موبایل ها برای این همه مدت بوده...
فکر می کنم دلایلی این چنینی برای کسانی که هنوز باور نکردن در چه موقعیت بحرانی ای این مملکت قرار داره کافی باشه...
به اخبار تلویزیون به هیچ وجه من الوجوه اعتماد نکنید!
کشته شدگان 25 خرداد هفت تن بوده اند، 4 شهروند عادی و سه تن هم بسیجیان خشمگین از راهپیمایی مسالمت آمیز، درگیری در ابتدا بین یک شهروند و یک بسیجی به صورت لفظی بوده که به ناگاه با خشم بسیجی همراه شده و از پشت بام مشرف به آزادی به مردم عادی تیراندازی می شود... یکی از چهار شهروند کشته شده فرزند یکی از کارمندان وزارت اطلاعات بوده است... صدا و سیما سعی در این دارد که این افراد را آشوب گرانی توصیف کند که وابسته به عوامل خارجی هستند... باور نکنید! اینها نیروهایی هستند که سالها در پایگاه های بسیج با خشم و کینه و نفرت تغذیه شده اند... همان هایی که به کوی دانشگاه تهران حمله می کنند و 5 نفر را اعم از دختر و پسر می کشند و چندین نفر دیگر را زخمی می کنند... همان ها که به خوابگاه دانشگاه های اصفهان و شیراز و مشهد حمله می برند .... اینها همان هایی هستند که اگر مص.با.ح.یز.دی یا ر.هب.ر حکم دهند ساکت می شوند و یا حتی می میرند!
هرچند وجود این به اصطلاح فرصت طلبان را نیز که از این آب گل آلود ماهی می گیرند را نیز نمی توان نادیده گرفت...

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

کابوس

یادته اون شب که از خواب پریدم رو؟ خواب دیده بودم یکی اومده و تمام برگهای گلدون شمعدونیمون رو کنده و توی باغچه کاشته و چه گریه ای کردم اون شب تنهایی... توی خواب از شدت گریه و ناتوانی این قدر زار زده بودم که نفسم بند اومده بود و شل و بی حرکت نشسته بودم گوشه ی حیاط و به پژمردن برگ های گلدونم توی باغچه خیره شده بودم... یادمه اون آدم توی خوابم که خیلی بد جنس بود در جواب اعتراض مامان که چی کار گلدونش داری؟، با قیافه ی حق به جانب و با کلمات زیبا برای مامان توضیح داد که هدفش از این کار این بوده، که من جای یه گلدون به تعداد برگ های اون گلدون، گلدون جدید داشته باشم و می گفت چند روز که به اینا آب بدی همشون گلدونای تر و تازه می شن... و من ناتوان بودم اون لحظه ... اتفاق افتاده بود، گلدون من پرپر شده بود، این بار در لفاف تولد دوباره و فقط من می دانستم که گلدونم مرده و حتی دیگه شاخه ای ازش نمونده که من بخوام قلمه بزنم و دوباره از نو زنده ش کنم... پس سکوت کرده بودم و آروم آروم گریه می کردم و در دل بیش از اینکه برای گلم ناراحت باشم ناراحت روزایی بودم که من از غصه لال شدم و اون آدم به اسم تولددوباره بقیه ی گلدونای شهر رو هم پرپر کنه...
و غصه ها که نخوردم اون شب وقتی تو بهم گفتی کاش اون شب تو هم توی خوابت موهاشو دونه دونه می کندی تا دلت خنک بشه ... گلدون من که دیگه برنمی گشت، می گشت؟
پ.ن:
نمی دونم چرا این چند روز و چند شب همش با دنبال کردن جریان انتخابات یاد این خواب وحشتناکم می افتم ... می ترسم که تعبیرش ...!
خدا نکنه!
جناب آقای کروبی جای انتقام گرفتن و دلتون کمی خنک شدن کاش از چند سیاست مدار علمی کمک می گرفتین و یه کم از وجهه ای که این آدم میون قشر تاثیرپذیر داشت کم می کردین نه اینکه اونو مظلوم تر جلوه بدین و مناظره رو همون جوری پیش ببرین که اون دلش می خواد!
آدمای روشن فکر که خودشون می دونن دنیا دست کیه لازم نبود بهشون ثابت کنید!

گل سرخ عاشقی

یه گلی دارم سرخ سرخ... سرخیش رو از کجا آورده که این جور این قلب رو به تپش می ندازه؟
بهترین، قشنگ ترین، خوش بوترین، عاشقانه ترین، مخملی ترین و تو ترین گلی که هدیه گرفتم. سرشارم از لذت و قنجی که نمی ره دلم هر بار که فرو می رم لای گلبرگاش، مثل گم شدن تو آغوشت مثل خزیدن بینیم زیر گردنت لای دکمه های پیرهنت! صدای تپش قلبت رو لابه لای گلبرگاش رکورد کرده همون لحظه که برام می ذاشتیش زیر سقف آسمون، به گوشم نزدیک تر از وقتاییه که سرم رو می ذارم روی سینه ات... نرم تر از تمام کلمات شاعرانه ای که تا حالا آروم و آهسته دم گوشم گفتی می لغزه و می ریزه تو وجودم و من پر شدم امشب از تو ... با این گل!
می خوام که جاودانه اش کنم. حس نابی که می ترسم از تکرار نشدن و شدنش که اگه نشه دلم چه تنگ که نمی شه واسش و اگه بشه هم که هیچ چیز اون اولین هم آغوشی، اولین بوسه، اولین نگاه، اولین لرزش و اولین آه نمی شه؟ ...
می ذارم توی گلدون اما می دونم که می میره این جور... محکم در آغوشم می گیرمش اما می ترسم که له بشه، بپوسه... چی کارش کنم ؟ که بمونه پیشم برای همیشه ... دلم نمی آد خشکش کنم بوش می پره... رنگش تیره تر از اونی می شه که الان هست... اما چاره ای ندارم باید نگه اش دارم، نگه ات دارم ... اما
من که برای نگه داشتن گلت ناگزیر به خشکوندنش هستم برای نگه داشتن خودت که تازه تر و خوشبوتر و نرم تر و سرخ تر از هر گلی هستی ناگزیر به چی هستم؟!

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

حرمت

آه ... اگر این پرده برافتد من و تو دگر نمانیم ...
اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم!


بزن آن پرده اگرچند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه اگرچند در این کاسه ی تنبور نماندست صدایی...

چشم من آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم
نغمه ی توست بزن، آن چه که ما زنده بدانیم...



این انتخابات با همه ی انتخاباتای دیگه فرق می کنه. اگرم تا حالا خیلی فرقی نداشت از مناظره ی 13 خرداد به بعد دیگه جدا فرق داره.
اگر این آقای دکتر احمدی نژاد که کاری جز پرده دری بلد نیست رای بیاره چیزی از ما و ایران باقی نخواهد ماند...
بلند شید... هر کاری می تونید(جز پرده دری و نااخلاقی) بکنید که این مردک رو کله پا کنیم...
سخن از ماندن نیست
سخن از عمق غم است...

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

مناظره

حرف نمی زدم نه اینکه حرفی نیست...
خواستم نگم از انتخابات و ریاست جمهوری... حرف زیاده و همه هم حرف می زنن
منم که چند وقتیه حالم بده. بد بده ها ...
تو این هیر و ویر و جهنم هم داره می شه 22 خرداد
ببین چی کار کردی امشب که من سینه خیز اومدم پای این و یه انگشتی دارم می نویسم
هیچی ندارم برای گفتن که به نظرم این قدر فریاده که کر کرده هممون رو، تصمیم می گیرم که بلند شم برم بیرون از اتاق و بحث کنم ، می گم فردا که دانشگاه رفتم جلوی بوفه خفه خون نمی گیرم که بقیه حرف بزنن و من هیچی نگم ... می گم که از فردا ریدر رو دوباره فعال می کنم و هی شر می کنم با بقیه... می گم می رم تو ستاد و .... هزار تا حرف دیگه
این مردم باید بدونن دنیا چه خبره!
اما نه.... هیچ نمی کنم
هیچ نمی گم.... این فریاد بلندتر از اونه که نیازی به دستگاه پخش داشته باشه
می دونم که شاید خیلی ها نشنون.... منم بگم نمی شنون
این فریاد بلندتر از اونه که من و تو بخواهیم دادش بزنیم.
اگر نمی شنون نمی خوان!
و من این جا فقط اینو می گم که بماند همین!
اگر این مردک باز رئیس این ملت شود وای بر ما، وای بر منی که چهارسال دیگر زندگی ام خمیره ی کل آینده ام خواهد بود، وای بر منی که 8 سال به کم، به هیچ راضی شدم!
می خوام نقد کنم مناظره رو، وا می مونم که چی بگم ؟ مگه ابهامی هم برای روشن شدن وجود داره؟
جناب دکتر شما با دفاعیاتتون فقط ثابت کردید که نه حرفی برای گفتن دارید و نه برنامه و سیاست روشنی برای آینده ی حتی خودتان!
شما فقط ثابت کردید که یک ترسو هستید.... بسان کودکی که وقتی از او خواسته می شود برای دروغی که گفته عذر خواهی کند شروع به متهم و حتی رسوا کردن هم مهدکودکی هایش می کند!
شما از خود هیچ دفاعی نکردید چون جایی برای دفاع باقی نگذاشته بودید ... شما حتی سعی نکردید که خود را توجیه کنید... شما فقط کمی داد و بیداد کردید که ای وای حالا چرا به من گیر می دین این همه آدم گنده تر و مهم تر از من!
شما در این امتحان از نظر علمی مردود حساب می شوید و اگر از صندوق بیرون آمدید بدانید که مردم ما احمقانی بیش نبودند که شما با گریه و داد و بیداد و ننه من غریبم های ابلهانه فریبشان که نه دلخوششان کردید؟
خستمه!
پ.ن:
ما یه استادی داریم دانشکده فیزیک دانشگاه شریف که از قضا معاون آموزشی کنونی دانشکده است و زمانی معاون آموزشی کل دانشگاه بوده.
چند ماهیه هر بار که من از سر اجبار به اتاقش می رم باور کنید با همون حالت امشب احمدی نژاد در مقابل موسوی برای من سر تکون می ده که : " خانم فلانی من شما را دوست دارم و از سر دلسوزی به شما می گویم که به شما آمار غلط داده اند، شما عمرا فیزیک دوست ندارید... من نمی دانم چه کسی به شما این پرینت کارنامه را داده، من نمی دانم چه کسی اسم شما را پای این مقاله نوشته، من می دانم که شما حتی توانایی پاس کردن فیزیک 1 را هم ندارید چگونه نمره گرفته اید نمی دانم....." و بعد در نهایت خونسردی می گه :" نه! متاسفم شما توانایی فیزیک خواندن ندارید. و من برای شما هیچ نامه ای امضا نمی کنم!"
پ.ن2:
چرا آدما این قدر عین همن؟

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

اسفند

یکی از پیش نویس هام که بالاخره دلم اومد بذارمش!
طولانیه اما واقعییه!
راهنمایی که بودم، سال اول و دوم مدرسه ی" رشد" می رفتم (جنوب تهران) ... از بچه های مدرسه مون که با به وزارت رسیدن مظفر وقتی ما دوم بودیم منحل شد و به یک مدرسه ی ابتدایی دوشیفته، صبح دخترونه- عصر پسرونه تبدیل شد، فقط از دوتاشون خبر دارم! یکیشون همون "علیه حکیمی" رتبه 21 کنکور 82 بود که ترم دوم دانشگاه سکته مغزی کرد...
anyway ... معلم ادبیاتمون خانم صادقی همون سال اول بهمون گفت که باید هر ماه یک شعر از یه شاعر حفظ کنیم. ترجیحا شعری که گویای احوالمون در اون ماه باشه.... یادمه اسفند سال دوم دو روز مونده به اینکه مدرسه تعطیل بشه من این شعر "قیصر امین پور" رو که با کلی زحمت و با کمک مامان پیدا کرده بودم سر کلاس خوندم....
اون موقع خیلی از حرفاش رو نمی فهمیدم و شعر هم یادم رفته بود تا چند روز پیش که تصمیم داشتم خونه تکونی کنم حینِ گردگیری کتابام یهو یادم اومد ، نمی دونم همش رو یادم اومده یا نه!
بد جور حال و هوای این روزای منِ این شعر:

- آسمان را ...!
ناگهان آبی است!
(از قضا یک روز صبح زود می بینی)
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران چشم خواب آلود خود را واکنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
در هوای پشت بام صبح
با نسیم نازک اسفند
دست و رویت را بشویی
حوله ی نم دار و نرم بامدادان را
روی هرم گونه هایت حس کنی
و سلامی سبز
توی حوض کوچک خانه
به ماهی ها بگویی
سفره ات را واکنی
تا دوباره فوج گنجشکان بازیگوش
بر سر صبحانه ات دعوا کنند


دوست داری بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام چیزها از سنگ تا انسان

دوست داری راه رفتن زیر باران را
در خیابانهای بی پایان تنهایی

در اتاقی خلوت و کوچک
رفتن و برگشتن و گشتن
لای کاغذ پاره ها
نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام ....
نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی ....
نامه های ساده ی بد نیستم اما ...

گپ زدن از هر دری،
با هر در و دیوار
بعد هم احوال پرسی
با دوچرخه
هر کتابی را به قصد فال واکردن
از کتاب حافظ شیراز
تا تقویم روی میز

سنگفرش کوچه ای باریک را از نو شمردن
در میان کوچه ای خلوت
روبه روی یک در آبی
پا به پا کردن
نامه ای با پاکت آبی
بر دم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن
یادگاری روی در و دیوار و درخت و سنگ
روی آجرهای خانه
خط نوشتن با ناخن
روی سیب و هندوانه

قفل صندوق قدیم عکس کودکی را باز کردن
ناگهان با کشف یک لحظه
از پس گرد و غبار سالهای دور
باز هم از کودکی آغاز کردن

روی تخت بی خیالی

فکر کردن ، فکر کردن
در میان چارچوب قاب باران خورده ی اسفند
خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده
دیدن هر روزه ی یک عابر عادی
مثل یک یادآوری
در سراشیب فراموشی
مثل خاموشی
ناگهانی
مثل حس جاری رگبرگ های یک گل گمنام
در عبور روزهای آخر اسفند
حس سبزی، حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!

عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادی است!

قیصر امین پور

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

اِم م م ...

دارم به پیش نویس هام نگاه می کنم همشون منتظر نهایت یک کلمه یا یک جمله اند تا تمام شوند... همون یک کلمه است لعنتی که گفتنش این قدر می ترسونتم!
دچار خودسانسوری بزرگی ام، مدتهاست!
دوست عزیزی نوشتن در این جا رو درمان اثر گذاری می دونست، باید زنگ بزنم بگم که نه! اینم فایده نداشت! تعداد پیش نویس هام از 20 تا بیش تر شده!
یه ترس بدی دارم از دوباره قصه نوشتن! قصه هایی که روزگاری بخش بزرگی از زندگیم بودن!
تازه ... یه اتفاق عجیب تر! تازگی ها از قصه شنیدن هم می ترسم.... همش حس می کنم الانه که منو بکشه تو تک تک سطراش... هی دستاش رو می بینم که داره یواش یواش از تو جیبش درشون می یاره یه جوری که مثلا من نفهمم بعد لابد می خواد آروم آروم، نرم نرم بیارتشون سمتِ من.... بعد یه هو بغلم کنه ببرتم وسطِ کلمه هاش....
خیلی می ترسم ....
تا شروع می کنه به گفته شدن- این قصه- من از ترسم هی پا به پا می کنم... مخاطب درونم که منو بهتر از خودم بلده، دلش می خواد هی بشنوه بشنوه... هی بسازه، ببافه برا خودش اما من خیلی ترسیدم! در می رم ... دستشو می گیرم کشون کشون می برمش با خودم!

حرف نمی زنم نه که حرفی نباشه برای گفتن، نه! حرف هایی هست برای نگفتن!

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

شوق


تردید بر سر دو راهیها تمامی عمر ما را به سر گشتگی دچار ساخته
چه بگویمت ؟ چون بیندیشی هر انتخابی هولناک است!

من شوق را به تو خواهم آموخت!
وجودی هیجان انگیز. نه آرام و سر به زیر.
من در آرزوی هیچ آسایش دیگری جز آسایش خواب مرگ نیستم!
ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید، من شما را بسی دیده ام.
ای دریاچه های آبی، من در موجهایتان غوطه ها خورده ام، هر نوازش نسیمِ خندان مرا به تبسم واداشته و من از بازگو کردن آن برای تو خسته نمی شم!
شوق را به تو خواهم آموخت...


ای انتظار تا کی ادامه خواهی داشت ؟ و اگر به پایان برسی با چه می توان زیست؟
ای انتظار! فریاد می کشیدم: آخر انتظار چه ؟ چه؟
از انتظارها برایت سخن خواهم گفت !
دشت و هامون را از پس تابستان دیده ام که چگونه در انتظار به سر می برد، در انتظار اندکی باران!
آسمان را دیده ام که چگونه در انتظار سپیده دم می لرزد!
من در انتظار شما به سر می برم ،
ای رضایت خاطر ! من در جستجوی تو هستم، تو همچون سپیده دمان زیبایی!

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

عشق و اعتقاد


هیچ رفتی رفت حقیقی نیست و هیچ ماندی ماند ابدی

کم کمک به یاد می آورد : اعتقاد هم مثل عشق دردسرها دارد. شاید که جنس عشق و اعتقاد یکی باشد و ما نمی دانیم...

زندگی



زندگی یک آرزوی دور نیست
زندگی یک جستجوی کور نیست
زیستن در پیله پروانه چیست
زندگی کن! زندگی افسانه نیست
گوش کن! دریا صدایت می زند
هر چه ناپیدا صدایت می زند
جنگل خاموش می داند تو را
با صدایی سبز می خواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست
قمری تنها پی دستان توست
در وجودت کوه و دریا هر دو سبز
آفرینش از تو پرگل از تو سبز
زیستن در پیله پروانه چیست
زندگی کن زندگی افسانه نیست
پیله ی پروانه از دنیا جداست
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست
این تمامش ماجرای زندگی است
گمشدن در خاکی قلب زمین
معنی آن: " رفتن و رفتن " همین!

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

گندمِ من

پشت به پشت هم، زانو بغل کرده توی سینه، مثل دو تا جنین نشستیم میونِ قلب هم!
و من چه سرشارم امروز " dance me to the end of love" و پاها خسته، خسته از دویدن!
و من پرم از هیجان، هیجان کشفِ لحظه به لحظه ی تو....
"بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی می کارم مال تو"
- تو رو یاد چی می اندازه؟!
- یاد مامانم ... اون روز که با تمام آه دنیا یکی شده بود و گفت:
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یاد همه ی مامانای عاشق دنیا!
- منو یاد عاشقی می ندازه، یاد قلب یه مرد عاشق، یاد یه مامان عاشق!
و من لرزش دستات رو روی کمرم احساس می کنم ، نرم نرم و آروم.... و بعد پاهات که حالا دو طرف پاهای بغل شده ی من قرار دارن. تازه می فهمم که چرخیدی و من حالا تکیه دادم به سینه ات! و زمزمه ی یه مرد عاشق:
- اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام
تو ای مسافر شیشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبِ
پوست تو از مخمل سرخ
بوی گندم مال من .... راستی دقت کردی چه گندم زاری اند این موهات؟
تو داری از عطر گندم می گی و من به یاد داسِ مرد کشاورزِ عاشقِ گندم و گندم زار می افتم
- می دونی، اون روز مامان خیلی خسته بود ... و من اون روز شکستم
- چی شد اون روز؟
- ...
....
...
....
قرار بود من کشف کنم تو رو و حالا دارم بخشی از وجودم، خاطراتم، لحظه های ناب کودکیم رو برات می گم!
دستات دیگه رو کمرم نیستن. اومدن روی صورتم انگاری دارن تک تکِ اشکام رو می شمارن!
من به یاد شرم بابا از مامان می افتم اون روز و قصه های تلخِ زندگی...
و صدای تو که بلند داد می زنی:
- تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب
تن من خاک منِ ساقه ی گندم تنِ تو تنِ ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی آب
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال ...
نمی ذارم ادامه بدی...
- مردا عاشق نمی شن، یعنی می شن ها... ولی عشقشون مثل عشق کشاورز به گندم زارِ!
- زنا چی؟
- اونا جنس عشقشون فرق داره، اونا عاشقِ گندم زار نمی شن چون خودشون گندم زارن. عشق اونا از جنس عشقِ گندم به کشاورزِ!
من از عشق مادرانه می گم، تو از کامل شدنِ یک زن با زایمان!
من از عشق گندم به کشاورز می گم تو از تفاوتِ قیمتِ گندم خرمن کوبی شده با نشده!

و من به غمِ چشمانِ مامان می اندیشم آن زمان که خواند:
"بوی گندم مال من هر چی ...."
صدای نفس هات رو می شمارم که با صدای بادِ پیچیده تو موهای من قاطی شده ... صداهای درهم و برهم ... قاطی و پاطی.... توی باد تو می گی:
"بوی گندم مال من .... تنِ ما تشنه ترین تشنه ی .... تنِ من خاکِ من..... ساقه ی گندم تنِ تو موهات گندم زارن ...... پوستِ تو از مخمل ...."
و صدای خودم که:
"شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت
تپش عکس یه قلب اما مونده رو درخت"
حالا حتی می تونم گرمای نفس ت رو روی گونه هام حس کنم و سر خوردن دستات رو از زیر دستم تا روی کمرم و حلقه شدنشون دورم!
نه !!!

..."نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری
خونِ رگِ این جا منم!
تن من دوست نداره زخمیِ دست تو بشه "...
بلند می شم!

و حالا فقط چشمات که هاج و واج موندن رو من و وا رفتن دستات!
حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم:
"بوی گندم مال من
هر چی که دارم مال من
یه وجب خاک مال من
هر چی که می کارم مال من!..."
پ.ن:
ادامه دارد به شدت!...

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

امید

بارون داره تند تند به شیشه ی ماشین می خوره، برف پاک کن خستگی ناپذیر به بازی بامزه ش با قطره ها ادامه می ده که صدای تو سکوت رو می شکنه:

- من همیشه فکر می کنم وقتی بارون می آد در واقع این خداست که داره گریه می کنه، بارون های تندِ یه دفعه ایِ پرازرعد و برق نشون از بغض خیلی وقت نترکیده ی اون دارن...
- هی از اون بالا نیگاه می کنه، نیگاه می کنه... یه هو به یه جایی می رسه که دیگه نمی تونه فقط نگاه کنه ... این جور گریه ها صداشون بلندتره...
- گریه نشونه ی خوبیه... نشونه ی امیدواری...
وقتی گریه می کنی یعنی هنوز امید داری که با اشکات دلِ یکی رو نرم کنی(شاید خودت)، هنوز امید داری که با اشکات
بتونی ردّ رنجی رو که کشیدی بشوری، پاک کنی، پاک بشی، هنوز امید داری که با اشکات ....
...

- پس بارون یعنی هنوز خدا، آسمون به ما امیدوارن!
برف که می آد چی؟
- اون موقع یعنی دیگه خدا خیلی نا امید شده، اشکی برای نرم کردن دل کسی نداره.... یه روکش سفید روی همه چیز می کشه!
انگار با پاک کن دفترت رو پاک کنی تا دوباره بتونی روش بنویسی!

- یا شایدم می خواد همه مون یخ بزنیم، تکون نخوریم...
مثل باکتری ها که فریزشون می کنیم تا رشد نکنن!
- دلم برف می خواد!
یعنی جدا خدا هنوز نفهمیده که وقت بارون نیست، وقت برفِ؟!
...
...

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

ماذوخیسم!

گاهی یه اتفاقایی، یه رفتارهایی آدم رو خیلی خیلی اذیت می کنن. خیلی، این قدر که شاید بگذرن ولی شاید هرگز فراموش نشن!
شاید بخشیده بشن اما فراموش نمی شن!
بدتر از اون، هر بار که بهشون فکر می کنی کلی اذیت می شی گاهی بیش تر از زمان اتفاق! این دفعه دیگه حتی نمی شه بخشید... یعنی آدم نمی دونه کی رو باید ببخشه؟! خودشو که این همه یادش می افته؟
اون اتفاق یه بار می افته اما هر بار که تو بهش فکر می کنی دوباره، سه باره، صدباره اون بلا سرت می یاد، دوباره و دوباره...
شاید نشه هرگز جلوی اون اتفاقات رو گرفت اما می شه جلوی دوباره تکرار شدنشو گرفت!

پ.ن:
من: پس بهش فکر نکن تو رو خدا دختر!
مخاطب درون: نمی تونم مگه نمی دونی؟
من: خوب پس فکر کن که اتفاقی نیافتاده، کان لم یکن!
مخاطب درون کمی فکر می کند...

نوستالژی

"نوستالژی" ؟!؟!!!!

هه هه ...!

به نظرت خنده دار نیست این کلمه؟!

ردپا

دلم برف می خواد!
می دونی دلم یه زمستون واقعی می خواد!
می دونی چند وقته یه برف واقعی نیومده؟!
برف یعنی ردّپا!

یادمه یه بار یه آدمی که دو تا پا نداشت یه جمله ای گفت که خیلی روم اثر داشت:
" مهم نیست که پا داشته باشی یا نه. مهم اینه که ردپا داشته باشی!"

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

کودکی

یه بار سر کلاس اجتهادی نشسته بودیم صدای گریه ی یه بچه می اومد ما اینا دو نوشتیم:
- صدای گریه ی کودکی به گوش می رسد! گریان!
· اعتراض او به چیست؟
تحمل چنین اعتراضی را نیز نداریم، در را محکم می بندیم!
اعتراض ما به چیست؟
- مگر در این سرای نفرین شده کودکی گام می نهد؟!
اینجا نفرین شده است چون کودک و کودکی در آن راه ندارد!
در این جا حضور کودک جایز نیست! این سرا نفرین شده است!
· اینجا همه بیمارند، یک بیماری واگیردار
- او می گرید چرا که هنوز نفرین نشده است ولی قادر است سنگینی دست های سیاه نفرین را بر روح پاکش حس کند!
· او هنوز فقط حقیقت را می فهمد.
- و ما دیگر تحمل شنیدن هیچ اعتراض حقیقی را نداریم
چرا که چشمان، گوشان و ... ما در پی یافتن تاریکی این نفرین می دوند!!!!!
چرا می دوند؟! در جستجوی نورند در اعماق تاریکی! حال آن که....
· بیچاره ها فکر می کنن اگه تاریکی رو پیدا کنن از توی تاریکی می تونن راه نور رو بهتر بفهمن! خبر نداره وقتی به اعماق تاریکی برسه حتی اگه نورو هم ببینه دیگه خیلی دیره....
یا پیر شده یا زیادی به ته دره رسیده و دیگه نمی تونه بالا بیاد...
مگه این که....
یکی دستش رو بگیره ...