‏نمایش پست‌ها با برچسب من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

I am a woman in love

I am a woman in love
And I'd do anything
To get you into my world
And hold you within
It’s a right I defend
Over and over again

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

Rain


I need a real rain these days!

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

گل سرخ عاشقی

یه گلی دارم سرخ سرخ... سرخیش رو از کجا آورده که این جور این قلب رو به تپش می ندازه؟
بهترین، قشنگ ترین، خوش بوترین، عاشقانه ترین، مخملی ترین و تو ترین گلی که هدیه گرفتم. سرشارم از لذت و قنجی که نمی ره دلم هر بار که فرو می رم لای گلبرگاش، مثل گم شدن تو آغوشت مثل خزیدن بینیم زیر گردنت لای دکمه های پیرهنت! صدای تپش قلبت رو لابه لای گلبرگاش رکورد کرده همون لحظه که برام می ذاشتیش زیر سقف آسمون، به گوشم نزدیک تر از وقتاییه که سرم رو می ذارم روی سینه ات... نرم تر از تمام کلمات شاعرانه ای که تا حالا آروم و آهسته دم گوشم گفتی می لغزه و می ریزه تو وجودم و من پر شدم امشب از تو ... با این گل!
می خوام که جاودانه اش کنم. حس نابی که می ترسم از تکرار نشدن و شدنش که اگه نشه دلم چه تنگ که نمی شه واسش و اگه بشه هم که هیچ چیز اون اولین هم آغوشی، اولین بوسه، اولین نگاه، اولین لرزش و اولین آه نمی شه؟ ...
می ذارم توی گلدون اما می دونم که می میره این جور... محکم در آغوشم می گیرمش اما می ترسم که له بشه، بپوسه... چی کارش کنم ؟ که بمونه پیشم برای همیشه ... دلم نمی آد خشکش کنم بوش می پره... رنگش تیره تر از اونی می شه که الان هست... اما چاره ای ندارم باید نگه اش دارم، نگه ات دارم ... اما
من که برای نگه داشتن گلت ناگزیر به خشکوندنش هستم برای نگه داشتن خودت که تازه تر و خوشبوتر و نرم تر و سرخ تر از هر گلی هستی ناگزیر به چی هستم؟!

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

سفر

سفر یه جور شکایته به خندیدن دیگران!

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

اسفند

یکی از پیش نویس هام که بالاخره دلم اومد بذارمش!
طولانیه اما واقعییه!
راهنمایی که بودم، سال اول و دوم مدرسه ی" رشد" می رفتم (جنوب تهران) ... از بچه های مدرسه مون که با به وزارت رسیدن مظفر وقتی ما دوم بودیم منحل شد و به یک مدرسه ی ابتدایی دوشیفته، صبح دخترونه- عصر پسرونه تبدیل شد، فقط از دوتاشون خبر دارم! یکیشون همون "علیه حکیمی" رتبه 21 کنکور 82 بود که ترم دوم دانشگاه سکته مغزی کرد...
anyway ... معلم ادبیاتمون خانم صادقی همون سال اول بهمون گفت که باید هر ماه یک شعر از یه شاعر حفظ کنیم. ترجیحا شعری که گویای احوالمون در اون ماه باشه.... یادمه اسفند سال دوم دو روز مونده به اینکه مدرسه تعطیل بشه من این شعر "قیصر امین پور" رو که با کلی زحمت و با کمک مامان پیدا کرده بودم سر کلاس خوندم....
اون موقع خیلی از حرفاش رو نمی فهمیدم و شعر هم یادم رفته بود تا چند روز پیش که تصمیم داشتم خونه تکونی کنم حینِ گردگیری کتابام یهو یادم اومد ، نمی دونم همش رو یادم اومده یا نه!
بد جور حال و هوای این روزای منِ این شعر:

- آسمان را ...!
ناگهان آبی است!
(از قضا یک روز صبح زود می بینی)
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران چشم خواب آلود خود را واکنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
در هوای پشت بام صبح
با نسیم نازک اسفند
دست و رویت را بشویی
حوله ی نم دار و نرم بامدادان را
روی هرم گونه هایت حس کنی
و سلامی سبز
توی حوض کوچک خانه
به ماهی ها بگویی
سفره ات را واکنی
تا دوباره فوج گنجشکان بازیگوش
بر سر صبحانه ات دعوا کنند


دوست داری بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام چیزها از سنگ تا انسان

دوست داری راه رفتن زیر باران را
در خیابانهای بی پایان تنهایی

در اتاقی خلوت و کوچک
رفتن و برگشتن و گشتن
لای کاغذ پاره ها
نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام ....
نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی ....
نامه های ساده ی بد نیستم اما ...

گپ زدن از هر دری،
با هر در و دیوار
بعد هم احوال پرسی
با دوچرخه
هر کتابی را به قصد فال واکردن
از کتاب حافظ شیراز
تا تقویم روی میز

سنگفرش کوچه ای باریک را از نو شمردن
در میان کوچه ای خلوت
روبه روی یک در آبی
پا به پا کردن
نامه ای با پاکت آبی
بر دم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن
یادگاری روی در و دیوار و درخت و سنگ
روی آجرهای خانه
خط نوشتن با ناخن
روی سیب و هندوانه

قفل صندوق قدیم عکس کودکی را باز کردن
ناگهان با کشف یک لحظه
از پس گرد و غبار سالهای دور
باز هم از کودکی آغاز کردن

روی تخت بی خیالی

فکر کردن ، فکر کردن
در میان چارچوب قاب باران خورده ی اسفند
خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده
دیدن هر روزه ی یک عابر عادی
مثل یک یادآوری
در سراشیب فراموشی
مثل خاموشی
ناگهانی
مثل حس جاری رگبرگ های یک گل گمنام
در عبور روزهای آخر اسفند
حس سبزی، حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!

عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادی است!

قیصر امین پور

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

اِم م م ...

دارم به پیش نویس هام نگاه می کنم همشون منتظر نهایت یک کلمه یا یک جمله اند تا تمام شوند... همون یک کلمه است لعنتی که گفتنش این قدر می ترسونتم!
دچار خودسانسوری بزرگی ام، مدتهاست!
دوست عزیزی نوشتن در این جا رو درمان اثر گذاری می دونست، باید زنگ بزنم بگم که نه! اینم فایده نداشت! تعداد پیش نویس هام از 20 تا بیش تر شده!
یه ترس بدی دارم از دوباره قصه نوشتن! قصه هایی که روزگاری بخش بزرگی از زندگیم بودن!
تازه ... یه اتفاق عجیب تر! تازگی ها از قصه شنیدن هم می ترسم.... همش حس می کنم الانه که منو بکشه تو تک تک سطراش... هی دستاش رو می بینم که داره یواش یواش از تو جیبش درشون می یاره یه جوری که مثلا من نفهمم بعد لابد می خواد آروم آروم، نرم نرم بیارتشون سمتِ من.... بعد یه هو بغلم کنه ببرتم وسطِ کلمه هاش....
خیلی می ترسم ....
تا شروع می کنه به گفته شدن- این قصه- من از ترسم هی پا به پا می کنم... مخاطب درونم که منو بهتر از خودم بلده، دلش می خواد هی بشنوه بشنوه... هی بسازه، ببافه برا خودش اما من خیلی ترسیدم! در می رم ... دستشو می گیرم کشون کشون می برمش با خودم!

حرف نمی زنم نه که حرفی نباشه برای گفتن، نه! حرف هایی هست برای نگفتن!

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

نوروز

امروز 30 ام اسفند 87 بود!

ساعت 3 و 13 دقیقه عصر ما با یه سفره هفت سین آبی به استقبال سال جدید رفتیم.... امسال ما کمترین تعداد آدم رو سر سفره داشتیم!
امیدوارم زمانی نرسه که من تنهایی سر سفره هفت سین بشینم! (این اولین آرزویی بود که امسال کردم!)
نوشتم که باشد همین !
وگرنه برای گفتنِ چنین روزهایی بسیار دارم و فرصت اندک.

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

شوق


تردید بر سر دو راهیها تمامی عمر ما را به سر گشتگی دچار ساخته
چه بگویمت ؟ چون بیندیشی هر انتخابی هولناک است!

من شوق را به تو خواهم آموخت!
وجودی هیجان انگیز. نه آرام و سر به زیر.
من در آرزوی هیچ آسایش دیگری جز آسایش خواب مرگ نیستم!
ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید، من شما را بسی دیده ام.
ای دریاچه های آبی، من در موجهایتان غوطه ها خورده ام، هر نوازش نسیمِ خندان مرا به تبسم واداشته و من از بازگو کردن آن برای تو خسته نمی شم!
شوق را به تو خواهم آموخت...


ای انتظار تا کی ادامه خواهی داشت ؟ و اگر به پایان برسی با چه می توان زیست؟
ای انتظار! فریاد می کشیدم: آخر انتظار چه ؟ چه؟
از انتظارها برایت سخن خواهم گفت !
دشت و هامون را از پس تابستان دیده ام که چگونه در انتظار به سر می برد، در انتظار اندکی باران!
آسمان را دیده ام که چگونه در انتظار سپیده دم می لرزد!
من در انتظار شما به سر می برم ،
ای رضایت خاطر ! من در جستجوی تو هستم، تو همچون سپیده دمان زیبایی!

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

عشق و اعتقاد


هیچ رفتی رفت حقیقی نیست و هیچ ماندی ماند ابدی

کم کمک به یاد می آورد : اعتقاد هم مثل عشق دردسرها دارد. شاید که جنس عشق و اعتقاد یکی باشد و ما نمی دانیم...

زندگی



زندگی یک آرزوی دور نیست
زندگی یک جستجوی کور نیست
زیستن در پیله پروانه چیست
زندگی کن! زندگی افسانه نیست
گوش کن! دریا صدایت می زند
هر چه ناپیدا صدایت می زند
جنگل خاموش می داند تو را
با صدایی سبز می خواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست
قمری تنها پی دستان توست
در وجودت کوه و دریا هر دو سبز
آفرینش از تو پرگل از تو سبز
زیستن در پیله پروانه چیست
زندگی کن زندگی افسانه نیست
پیله ی پروانه از دنیا جداست
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست
این تمامش ماجرای زندگی است
گمشدن در خاکی قلب زمین
معنی آن: " رفتن و رفتن " همین!

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

امید

بارون داره تند تند به شیشه ی ماشین می خوره، برف پاک کن خستگی ناپذیر به بازی بامزه ش با قطره ها ادامه می ده که صدای تو سکوت رو می شکنه:

- من همیشه فکر می کنم وقتی بارون می آد در واقع این خداست که داره گریه می کنه، بارون های تندِ یه دفعه ایِ پرازرعد و برق نشون از بغض خیلی وقت نترکیده ی اون دارن...
- هی از اون بالا نیگاه می کنه، نیگاه می کنه... یه هو به یه جایی می رسه که دیگه نمی تونه فقط نگاه کنه ... این جور گریه ها صداشون بلندتره...
- گریه نشونه ی خوبیه... نشونه ی امیدواری...
وقتی گریه می کنی یعنی هنوز امید داری که با اشکات دلِ یکی رو نرم کنی(شاید خودت)، هنوز امید داری که با اشکات
بتونی ردّ رنجی رو که کشیدی بشوری، پاک کنی، پاک بشی، هنوز امید داری که با اشکات ....
...

- پس بارون یعنی هنوز خدا، آسمون به ما امیدوارن!
برف که می آد چی؟
- اون موقع یعنی دیگه خدا خیلی نا امید شده، اشکی برای نرم کردن دل کسی نداره.... یه روکش سفید روی همه چیز می کشه!
انگار با پاک کن دفترت رو پاک کنی تا دوباره بتونی روش بنویسی!

- یا شایدم می خواد همه مون یخ بزنیم، تکون نخوریم...
مثل باکتری ها که فریزشون می کنیم تا رشد نکنن!
- دلم برف می خواد!
یعنی جدا خدا هنوز نفهمیده که وقت بارون نیست، وقت برفِ؟!
...
...

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

هوس

- ببینم خونتون حیاط داره؟ حیاطتون درخت خرمالو داره؟

- اوهوم، حیاط داریم ولی درخت خرمالو نداریم!

- درخت انگور چی؟

- نه، اونم نداریم!

- حیاطتون به درد نمی خوره! مزخرف!


پ.ن:

خونه ی ما حیاط نداره ، ولی هم درخت خرمالو داره هم درخت انگور، اونم یاقوتی!!

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

ماذوخیسم!

گاهی یه اتفاقایی، یه رفتارهایی آدم رو خیلی خیلی اذیت می کنن. خیلی، این قدر که شاید بگذرن ولی شاید هرگز فراموش نشن!
شاید بخشیده بشن اما فراموش نمی شن!
بدتر از اون، هر بار که بهشون فکر می کنی کلی اذیت می شی گاهی بیش تر از زمان اتفاق! این دفعه دیگه حتی نمی شه بخشید... یعنی آدم نمی دونه کی رو باید ببخشه؟! خودشو که این همه یادش می افته؟
اون اتفاق یه بار می افته اما هر بار که تو بهش فکر می کنی دوباره، سه باره، صدباره اون بلا سرت می یاد، دوباره و دوباره...
شاید نشه هرگز جلوی اون اتفاقات رو گرفت اما می شه جلوی دوباره تکرار شدنشو گرفت!

پ.ن:
من: پس بهش فکر نکن تو رو خدا دختر!
مخاطب درون: نمی تونم مگه نمی دونی؟
من: خوب پس فکر کن که اتفاقی نیافتاده، کان لم یکن!
مخاطب درون کمی فکر می کند...

ردپا

دلم برف می خواد!
می دونی دلم یه زمستون واقعی می خواد!
می دونی چند وقته یه برف واقعی نیومده؟!
برف یعنی ردّپا!

یادمه یه بار یه آدمی که دو تا پا نداشت یه جمله ای گفت که خیلی روم اثر داشت:
" مهم نیست که پا داشته باشی یا نه. مهم اینه که ردپا داشته باشی!"

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

نارسانا

حالا آدمای نارسانا این جا توصیف می شن، گاهی تصور می شه که اونها دی الکتریک های ایده آلی هستند که تحت هیچ میدانی تکون نمی خورند. اما بدون شرح به زبونِ یک فیزیکی :
" به هر حال محیط های دی الکتریک هم به نوبه ی خود از موجودات بارداری تشکیل شده اند! و مولکول های دی الکتریک یقینا تحت تاثیر میدان الکتریکی قرار می گیرند. میدان به هر ذره نیرویی وارد می کند، مقدار جابجایی به علت ایجاد نیروهای بازگرداننده ای که دراثر تغییر پیکربندی مولکولها به وجود می آیند، محدود است. تاثیر کلی از لحاظ ماکروسکوپی را می توان این گونه در نظر گرفت که دی الکتریک فقط قطبیده شده است.
امانکته ی جالب:
دی الکتریک قطبیده با وجودی که از لحاظ الکتریکی خنثاست، اما هم در نقاط خارج و هم داخل نارسانا میدان الکتریکی ایجاد می کند. در نتیجه با وضعی روبرو می شویم که به ظاهر ناهنجار است:
قطبیدگی دی الکتریک به میدان کل موجود در محیط بستگی دارد، در حالی که قسمتی از این میدان به وسیله ی خودِ دی الکتریک ایجاد می شود.
به علاوه میدان نارسانا، در نقاط دور از آن ممکن است توزیع بار آزاد در روی اجسام رسانا را تغییر دهد، و این به نوبه ی خود میدان الکتریکی را در درون دی الکتریک عوض خواهد کرد. "

دو روزه از این کشف این قدر ذوق زده ام که نگو!

پ.ن:
فکر می کردم یک سیستم خیلی پیچیده ی پیچیده ام و قابل مدل کردن نیستم ولی مثل اینکه مدل کردن من به قرن گذشته بر می گرده...
D:

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

خط خطی با شکوه

خدایا از آدمات دلگیرم!
کاش حداقل کاری به کار هم نداشتن!
ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان
دلم تنگ خدایا! دلم تنگِ... دلم می خواد همه چی رو خط بزنم و اون جوری بنویسم که دلم می خواست باشه!
ولی بازهم با تمام این ها :
" من به طرز باشکوهی به ستایش زندگی ایستاده ام!"

سیستم پیچیده

توی سرم یه ساعت پاندول دار داره کار می کنه،
اما تفاوتش با تمام ساعت های پاندولی در اینه که پاندولش دوره تناوب نداره...
کاملا آشوب ناک به حرکت خودش ادامه می ده....
همه چی خیلی قروقاطی...

۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

زیر بارون

دی روز بعد از ظهر از میدون فردوسی تا چهارراه استانبول و از چهارراه استانبول تا سید خندان پیاده رفتیم !!!
الان حتی نمی تونم راه برم....
کسی دو تا پا نداره به من قرض بده کلی کار توی این شهر دارم!!